- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۱:۵۰
- زمان مطالعه : 4 دقیقه
- کد خبر 422622
- پرینت
باید توجه داشت که حس وحدت پس از حملات ۱۱ سپتامبر، واقعی و عمیق بود. در شرایطی که تهدید خارجی کاملاً آشکار و تلفات و شوک ناشی از آن بسیار ملموس بود، امنیت ملی در آمریکا بر اختلافات سیاسی روزمره اولویت پیدا کرد.
با این حال، نقطه عطف ماجرا به یک پرسش اساسی بازمیگشت: ایالات متحده چگونه باید با تروریسم مقابله کند؟ با طولانی شدن جنگ افغانستان و بهویژه پس از آغاز جنگ عراق، اجماع ملی اولیه بهتدریج شروع به فروپاشی کرد.
دموکراتها و جمهوریخواهان بر سر بسیاری از مسائل مهم اختلافات عمیقی پیدا کردند؛ از اینکه آیا این جنگها موجه و ضروری بودند یا نه، تا تمدید یا عدم تمدید «قانون میهنپرستی»، حدود نظارتهای گسترده و میزان اختیارات رئیسجمهور پس از گسترش ساختار امنیت داخلی. جمهوریخواهان امنیت را در اولویت قرار میدادند، در حالی که دموکراتها بر آزادیهای مدنی و تضمینهای قانونی تأکید داشتند.
بهتدریج، «جنگ علیه تروریسم» دیگر صرفاً یک هدف ملی مشترک نبود، بلکه به ابزاری قدرتمند برای کارزارهای انتخاباتی، کشمکشهای سیاسی میان کاخ سفید و کنگره و مناقشات حقوقی در دادگاهها تبدیل شد.
این تغییر جهت در دهه بعد شدت بیشتری گرفت. اختلافات موضوعات مختلفی را دربرمیگرفت؛ از مناقشات دوران اوباما درباره تعطیلی بازداشتگاه گوانتانامو گرفته تا درگیریهای شدید بر سر اختیارات نظارتی آژانس امنیت ملی (NSA) پس از افشاگریهای اسنودن و همچنین کشمکشهای ادامهدار درباره غربالگری مهاجران و ممنوعیتهای سفر. در مرکز همه این بحثها، یک معمای قدیمی در سیاست آمریکا قرار داشت: آیا امنیت باید بر آزادی مقدم باشد یا آزادی بر امنیت؟ مرز اختیارات قوه مجریه کجاست؟ دولت فدرال تا چه اندازه میتواند به بهانه امنیت عمومی، آزادیهای فردی را محدود کند؟
میتوان گفت اجماع اساسی از میان نرفته است؛ زیرا هیچکس در جامعه آمریکا هرگز بهطور علنی ضرورت مبارزه با تروریسم را انکار نکرده است. آنچه همچنان حلنشده باقی مانده، چگونگی دستیابی به این اجماع است.
سیاست در ایالات متحده میان دورههای بحران و شرایط عادی در نوسان است. در زمان بحران، هنگامی که بیشتر مردم تهدیدی خارجی و آشکار را احساس میکنند، تمایل به محدود کردن قدرت دولت موقتاً کاهش مییابد و وحدت ملی بهسرعت شکل میگیرد. بسیج عمومی آمریکا پس از حمله به «پرل هاربر» در جریان جنگ جهانی دوم و همچنین همبستگی فراحزبی بلافاصله پس از وقایع ۱۱ سپتامبر، هر دو نمونهای از این الگو هستند.
با این حال، زمانی که بحران فروکش میکند، آمریکاییها به گرایش دیرینه خود برای مقابله با زیادهرویهای دولت بازمیگردند؛ در نتیجه، اعتماد عمومی و تمایل به اعطای اختیارات گسترده به دولت کاهش پیدا میکند. از این منظر، کمرنگ شدن وحدت ملی پس از ۱۱ سپتامبر را نباید فروپاشی آن وحدت دانست، بلکه باید آن را بازگشت به روال عادی سیاست در آمریکا تلقی کرد؛ یعنی گذار از یک وضعیت استثنایی به شرایط معمول و همیشگی.
واقعه ۱۱ سپتامبر آغازگر دوقطبی شدن جامعه آمریکا نبود، اما بهعنوان عاملی مهم، شکافهای موجود را تشدید کرد و روند شکلگیری آنها را سرعت بخشید.
از یک سو، تلفات سنگین انسانی، مالی و اخلاقی ناشی از دو جنگ طولانی، بهتدریج اعتماد عمومی به قضاوت و توانمندی دولت را کاهش داد. آمریکاییها همچنان این پرسش را مطرح میکردند که آیا دولت شایسته برخورداری از قدرت بیشتر است یا نه. از سوی دیگر، اختلافات مداوم حزبی بر سر سیاستهای امنیتی، وفاداری حزبی و شکافهای عاطفی میان رأیدهندگان را تقویت کرد. اختلافاتی که زمانی ریشه در سیاست داشتند، بهتدریج به درگیری بر سر ارزشها و اعتماد تبدیل شدند.
مبارزه با تروریسم بهخودیخود موجب شکلگیری قطببندی نشد. با این حال، بهطور مداوم مسائل جدیدی ایجاد کرد که شکافها را عمیقتر و بیاعتمادی فزاینده مردم به دولت را تشدید میکرد.
امروز، ۲۵ سال پس از ۱۱ سپتامبر، تغییر دیدگاهها درباره مبارزه با تروریسم دیگر یک دوره غیرمعمول نیست، بلکه الگویی تکرارشونده است. زمانی که یک تهدید خارجی آشکار وجود داشته باشد، آمریکاییها میتوانند بهسرعت متحد شوند. اما هنگامی که تهدید طولانیمدت میشود و در سیاست ریشه میدواند، تنشهای قدیمی میان امنیت و آزادی و همچنین میان افزایش اختیارات دولت و سازوکارهای کنترل و توازن، دوباره به مرکز سیاست بازمیگردند. بدون وقوع یک بحران خارجی بزرگ دیگر که بیشتر آمریکاییها را متحد کند، بازسازی حالوهوای وحدت ملی پس از ۱۱ سپتامبر غیرواقعبینانه و ناسازگار با شیوه عملکرد سیاست در ایالات متحده خواهد بود.
برای مطالعه جدیدترین تحلیلها و رویدادهای اقتصادی، به سایت تجارت گردان مراجعه کنید.
https://tejaratgardan.ir/?p=422622










